هرکه بدین سرای درآمد نانش دهید و از عقیده اش مپرسید چراکه آنکه در نزد خدا به جان ارزد در نزد ما به تکه نانی همی ارزد

صفر پيدايش

گفت:نگران نباش ،همه چيز مثل روز اول ميشود
و نمي دانست ،همه چيز از روز اول شروع شد

براي هنرمندي كه شهرم را سبز كرد.

...و خفاش اعظم گفت :بدترين شكنجه براي دشمن مان آفتاب پرست چيست؟
يكي از خفاشها گفت: علي حضرت، بدترين چيز نور خورشيد است
پس شبانه آفتاب پرست را به صخره اي رو به آسمان بستند.....
.
.
.
و فكر ميكردند بدترين شكنجه براي هنرمند، "حصر" خواهد بود.

روياهاي يك كودك اسير...

آن مَرد با اَسب آمد...
آن مَرد با دوتا دَست آمد...
بابا آب داد...

مرغ ياتخم مرغ مساله اين است!

بابايمان گير داده كه الا و بلا اول تخم بوده ولي مامانمان اعتقاد دارد كه اول مرغ بوده.بابايمان مي گويد :اگه اول مرغ بوده پس بدون خروس چطور تخم كرده.مامانمان مي گويد مگه مرغهاي مرغداري به خودشون خروس ديدن كه تخم ميكنن؟ بابايمان مي گويد مرغداريها توي غذاي مرغها يك چيزهايي ميريزند كه هم تپل بشوند و تخمي.
براي اينكه دعوا بالا نگيرد ما مي پريم وسط و چون مامانمان بيشتر از بابايمان زحمت ما را مي كشد حق را به او مي دهيم و مي گوييم اول مرغ بوده دليلش هم از دو جنبه مي توان اثبات كرد.
اول از نظريه تكامل و بيگ بنگ و اين حرفا دوم هم از منظر دين و كتابهاي آسماني و فيلان.
نظر تكامليها اين مي باشد كه بعد از بيگ بنگ تك سلوليها بودند كه يواش يواش تكامل پيدا كردند و بعد از دريا بيرون آمدند و آخرش شدند اين آدم و ميمون و اسب و خر و مرغ ، پس مرغها از تخم بيرون نيامدند بلكم از تكامل يك جونور ديگر به اين شكل در آمدند.
نظريه دينهاي آسماني هم مي گويد اول آدم ابوالبشر درست شد و بعد حوا و بعد بقيه ما آدمها كه تخم و تركه آنها مي باشيم. يعني اول اسپرم و تخمك كه نبودند اول صاحبانشان بودند .خب طبق اين نظريه اول خروس خلق شد بعد مرغ و بعد دوتايي رفتند آن پشت مُشتها كه البته نمي دانيم توي بهشت بوده يا روي زمين و يكهو درد زايمان بر مرغ چيره شد و تخم به وجود آمد.
خلاصه مرغها در اين چند ميليون سال خيلي متحمل زحمت شده اند و اينكه تخمها را اول بناميم خيلي نامردي در حق مرغهاي زحمت كش مي باشد.البته زحمت خروسها را هم نبايد ناديده گرفت ولي اين مطلب ربطي به پست ندارد.

كش نده بذار بخوابيم

بابايمان عصباني درب را بهم ميكوبد و بدون آنكه جورابش را در بياورد، روي كاناپه دراز ميكشد و يك ابرويش را ميبرد آن بالا و يكي ديگر را مي آورد اين پايين و زير لب چيزهايي مي گويد كه مطمئنن ذكر و تسبيح خداوند منان نيست.
مامانمان مي پرسد چي شده "آقا"؟بابايمان با اعصبانيت ميگويد صد بار گفتم درِ ماشينو ببنديد.دزد اومده و ماشينو خالي كرده.صد بار گفتم نذاريد اين محمود بچه همسايه بغلي با م.پارسا باز كنه بچه بي ادب ميشه.صد بار گفتم اينقدر خريد نكنيد كه پول حيف و ميل بشه.صد بار گفتم نذاريد بچه بشينه پاي فيلمهاي ترسناك.
ما مي پريم وسط حرفش و مي گوييم بابا جان سوئيچ ماشين كه دست خودتان مي باشد.خب در ماشين را سفت مي بستيد كه دزد نيايد.محمود را هم كه خودتان به ما معرفي كرديد و گفتيد پسر خوبي مي باشد،فرهنگش به فرهنگ ما مي خورد.خرج خانه هم كه دست خودتان است و بيچاره مامانمان هروقت شما پول بدهيد خريد ميكند.ماهواره را هم كه خود شما وصل كرديد تا فيلم هاي ترسناك و از اين بي شرفيها و ايكس ايكس ايكسها و فارسي يك و هي واي من نشان بدهد.
بابايمان يك نگاه عاقلان در بچه به ما مي اندازد و مي گويد گمشو برو سر درست.مامانمان تا مي آيد چيزي بگويد بابايمان داد ميزند بسه ديگه "كش نده" بذار بخوابيم .

ده شلمرود و 3000000000000

دزده و مرغ فلفلي را بابايمان خيلي دوست دارد.ولي ما دوست نداريم،چون فكر ميكنيم كل داستانِ اين كتاب براي خر كردن ما مي باشد تا خوابمان ببرد و مامان و بابايمان بستنيها را تنهايي بخورند.داستان اين كتاب از اين قرار است كه دزدي ناشناس مرغ كاكل زري فلفلي را مي دزد و فلفلي با شعار مبارزه با دزدي و نجات مرغ از روستاي خود بيرون ميزند .كدخدا هم حمايتش ميكند كه آره عزيزكم برو جلو من هستم(البته اينجايش را كه كدخدا علني حمايت ميكند را ننوشته ولي ما كه ساده نمي باشيم در روستايي كه هيچ مرغي بدون اجازه كدخدا تخم هم نميگذارد چطور يك فلفلي فسقلي مي تواند راه بيوفتد كل ايران را بدون پول و حمايت بگردد، آن هم در اين گراني و بي بنزيني)
فلفلي از اين شهر به آن شهر دنبال دزد به راه مي افتد و به هرجا كه ميرسد به قول منوچهر احترامي -شاعر اين داستان- نه دزد را مي بيند و نه مرغ را.باباي ساده لوح ما هم فكر ميكند آن دزد نامرد زرنگ مي باشد و هميشه دو قدم جلوتر از فلفلي مي باشد.ولي ما كه ساده لوح نيستيم خوب ميدانيم كه فلفلي اصلا نمي خواهد دزد را ببيند.فلفلي با بهانه گرفتن دزد ، مردم روستاي شلمرود را فريب داده تا با حمايت كدخدا و پول مردم به سفرهاي استانيش برودو تنها چيزي كه برايش مهم نيست مرغ بدبخت مي باشد كه زير بغل دزد در فراق خروس ميسوزد و مي سازد.
در آخر داستان هم بالاخره فلفلي به دزد ميرسد و به اين جمله اكتفا ميكند كه "نه اينوري نه اونوري يه راست برو كلانتري " واصلا معلوم نميشود كه دزد چگونه و چطور به سزاي اعمالش مي رسد.و باباي ما كيفور از اينكه مشكل شلمرود حل شده و البته شايد مشكل خودش كه خواباندن ما بوده.
ما هم كه مثلا خودمان را به خواب زده ايم مي دانيم كه آخر داستان جور ديگري تمام ميشود.شايد بابايمان اگر پشتِ صفحه آخر كتاب را باز ميكرد ، ميديد كه فلفلي و دزد و كلانتري دور هم نشسته اند و چلو مرغ نوش جان ميكنند و به ريش مردم شلمرود مي خندند.و كدخدا كه هنوز نظرش به نظر فلفلي نزديكتر است ، بوي كباب را از خانه فلفلي مي شنود ولي براي حفظ تماميت ارضي شلمرود خودش را به كوچه علي چپ ميزند و سراغ حسني ميرود كه اين چه سر وضعي مي باشد موي بلند ،روي سياه ،ناخن دراز ،واه و واه و واه...